|
در دنیا شکایات عجیب و غریبی به ثبت می رسند که برخی به فرجام می رسند و برخی نافرجام می مانند. + نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 10:13 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 8:36 توسط پرشين وي |
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند . زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
ارسالی از مهرنوش + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 8:38 توسط پرشين وي |
در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود چهره ام نورانی و چشمانم پر فروغ بود. اما اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است ! خسته هستم و پاهای خسته تحمل این جسم سنگینم را ندارد. دست روی شانه هایم میکشم خالی هستند و خبری از بالهایم نیست ! بغض مانند سنگ گلویم را می گیرد احساس خفقان میکنم. صدای قران به گوشم میرسد به یاد بهشت میافتم. آنجا که سرای من بود و اکنون نیست. دلم می خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود. نزدیک خدا بود. بهشت که بودم نزدیکترین جا به خدا جایگاهم بود روی شانه هایم دوبال سفید رنگ بود. پیراهنم دیبای سبز رنگ بود فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود. و دلم از غصه عالم خالی بود. روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه کردند آنروز از آسمان زمینیها باران فرو ریخت اما در آسمان ابری نبود. لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود که معنایش را ندانستم. آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم وزمین دنیا فرش زیر پاهایم شد. در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس میکردم اما اینجا به هر کجا که میروم خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم. آنروز فرشتگان می گریستند اما من شادمانه می خندیدم. آنروز به خدا گفتم نمی خواهم کسی همراهم باشد گفتم از اینکه همیشه فرشته ای مرا مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها به سفر بروم به زمینی که گمان میکردم زیباست. آنروز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : برو و من تنها از بهشت بیرون آمدم. به یاد دارم از همان لحظه که پا از سرای بهشت بیرون گذاشتم احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت. و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم. هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهرهام لباس تنم عوض میشد! حتی بالهایم را از دست دادم! اما آنروز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود . به یاد دارم آنزمانی را که در بهشت بودم آنروز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدارا صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم. اما من معنای دلتنگی را نمی دانستم. و خداوند گفت : خواهی دانست. آنگاه به فرشته ای که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد دهد چگونه دعا کنم. و من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست ؟ کاش هیچگاه از بهشت بیرون نمی آمدم کاش از خدا نمی خواستم تنها باشم کاش همان فرشته را همراهم میکرد تا مرا از این تباهی نجات میداد. بوی خوشی می آید همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانیست کسی دستهایم را میگیرد و در کنار هم می گذارد و می گوید: دعا کن. باورم نمیشود اما او فرشته ای هست که همیشه همراهم بود. در خاموشی سخن می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت: از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما خداوند حتی اگر تو نیز اینرا بخواهی او هر گز اینرا برایت نمی خواهد و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد. گریه می کنم آنقدر که نمی دانم چند قطره میشود؟! و باری دیگر از آسمان دنیا باران فرو میریزد بی آنکه ابری در آسمان باشد! و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که اینبار از شوق بازگشت من میگریستند برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند دعا می کنم. و در حالیکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم: تو را سپاس که به من فرصتی دوباره دادی. سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای خود بازگردم. فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است. نویسنده: مهرنوش کیانی شاد + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 23:15 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 16:13 توسط پرشين وي |
اگه یک تکه ابر مال من بود چه میکردم نویسنده : مهرنوش کیانی شاد اگر یک تکه ابر مال من بود انرا به شکل انکس که دست روزگار از من ربود در می اوردم تا هر ان در اسمان خدا او را ببینم و دلتنگ نباشم. اگه یک تکه ابر مال من بود انرا به چشمانی میبخشیدم که بغض گلویشان را گرفته ولی ابری در نگاه ندارند که بگریند و راحت شوند. اگه یک تکه ابر مال من بود میرفتم جلوی خورشید را میگرفتم تا با تازیانه های سوزانش تن و صورت بنده های خدائی که در این گرمای سوزان عرق ریزان تنها برای یک لقمه نان این سو و ان سو میدوند نسوزاند. اگر یک تکه ابر مال من بود انرادر آسمان قلبهائی میگذاشتم که همیشه افتابیست تا درد کسانی را که دلشهایشان همیشه گرفته و ابریست بفهمند. اگه یک تکه ابر مال من بود وقت دل تنگی انرادر آسمان کویر میگذاشتم که دل خشک کویر هم به اشک تکه ابرم سیراب شود تا شاید عمر حسرت یک کویر برای یک قطره اب به پایان رسد. اگه یک تکه ابر مال من بود روی سر و صورت بچه هائی اشک زلال میریختم که عمری در خاک و گل هستند وآرزوی حمام کردن با آب پاک بزرگترین ارزوی آنهاست. اگه یک تکه ابر مال من بود آنرا میبردم در آسمان هفتم نزدیک ترین جا به بهشت مینشاندم تا هر وقت که میخواستم به تکه ابرم سر بزنم مجبور باشم خودم را تا آسمان هفتم بالا ببرم. اگه یک تکه ابر مال من بودانرا میان هه ادمیان تقسیم میکردم تا همه آدمها یک تکه ابر داشته باشند کوچک و بزرگ نداشته باشه مهم این باشد که همه یک تکه ابر داشته باشند که باان بتوانند آرزوهایشان را بسازندو در آسمان خدا ببینند. اگه یه تکه ابر مال من بود آنرا روزها و شبهای غمگین به خدا قرض میدادم تا آسمان خدا هم ببارد و سبک شود و غم دوری و انتظار عزیزی آنرا آزارندهد. غافل از این هستیم که همه ما صاحب یک تکه ابر هستیم اما گاهی فراموش میکنیم. تکه ابر ما تکه قلب ماست که میتوانیم باآن هر کاری بکنیم و آرزوهای خودمان و دیگران را برآورده سازیم. اگر شما یک تکه ابر داشتید چه میکردید ؟ برای ما بنویسید + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 9:16 توسط پرشين وي |
با
عضویت در گروه یاهو پرشین وی روزانه ایمیلی حاوی عکس . مطالب طنز و خنده
دار جالب
و متحیر کنده . عاشقانه . رویدادها و اخبار روز و ... برای شما ارسال
میگردد. Persianway عضویت در گروه برای عضویت ابتدا بر روی آدرس زیر کلیک کنید http://groups.yahoo.com/group/Persianway/join سپس
در صورت لزوم آیدی و پسورد خود را وارد کنید بعد
از آن وارد صفحه ای می شوید که باید مانند تصویر زیر عمل کنید Congratulations,
you are now a member of the group persianway_group عضويت شما به شما تبريك گفته مي شود
|