تبليغاتX
عکس در عکس

عکس در عکس

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 13:26 توسط پرشين وي |


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 

دوست و دوستدارت: خدا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 11:53 توسط پرشين وي |


ايمان

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.

او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.

تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.

ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.

همه چیز سیاه بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.

و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :

"خدایا کمکم کن"!

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟"

ای خدا نجاتم بدد !

واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

البته که باور دارم !

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن.....

مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ....

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟

 و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 10:39 توسط پرشين وي |


.... و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود.

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هایت.

خدا گفت : چه ميبيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده ای ....

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد.

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم.

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند.

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان.

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد.

خدايا سوختيم .آتش گرفتيم . خنديديم بر ايمانت
رقصيديم .خواستيم ولي نتوانستيم
بوييديم . آرزو كرديم . التماس كرديم
مانديم .ترانه خوانديم . دلخوش بوديم
شديم . آمديم به نوازش دستانت
آخر گمگشته اي بوديم پريشان احوال
كه مرگ را به نظاره نشسته ايم
و كبوتران را به شوق عبور از قفس نويد داديم
و خوانديم و خوانديم قصه بيهوده ات را با مستي او
و سرگذشت سلوك روحاني دلها را به نظاره نشسته ايم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 11:6 توسط پرشين وي |


کافه ال چه 

تمام بندر پر از پلیس شده بود . جسد ی را از دریا بیرون کشیده بودند که یک شبه تمام بدنش را ماهی ها خورده بودند و قابل شناسایی نبود . هر کس بنا بر وضعیت مستی اش داستانی برای جنازه می تراشید .  

***

دو سالی می شد که در این شهر بندری ، برای تحصیل آمده بودم . آب و هوایش زیاد شرجی نبود ولی همیشه برای فرار از گرما باید تیشرت می پوشیدی . عادت کرده بودم . راس ساعت شش ،

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 15:44 توسط پرشين وي |


عمو نوروز سر تا پای خودش را توی آیینه ورانداز کرد. لباسش سبز ِ سبز بود. پر بود از گل های رنگارنگ. سر آستین هایش صورتی بود. به رنگ گل های بهاری. کفش هایش طلایی رنگ بود، شلوار گشادش قهوه ای رنگ. به رنگ خاک نم گرفته. یقه پیراهنش سبز کمرنگ بود. به رنگ جوانه تازه دمیده. اما دلش افسرده بود. مگر می شود شب عید نوروز دل عمو نوروز افسرده باشد؟... عمو نوروز کلاه بوقی منگوله دارش را که سبز پررنگ بود سر جایش گذاشت و دستی به ریش بلندش کشید. تصمیم گرفت که شب نوروز امسال برای بچه ها قصه بگوید. کوله بارش را به دوش کشید. در را باز کرد و بیرون رفت ...

تیک تاک ساعت ذوق و شوق پسرک را صد چندان کرده بود. فردا روز عید نوروز بود، اما پسرک از شوق دیدن عمو نوروز خوابش نمی برد. مادرش گفته بود که عمو نوروز در شب عید، وقتی بچه ها به خواب می روند، برایشان هدیه های خوب می آورد. اما او هنوز بیدار بود! به خودش نهیب زد: بخواب! وگرنه هدیه بی هدیه! ساعتی گذشت ... کودک به خواب رفت ...

 در اطاق با صدای جیر جیر نازکی باز شد. کودک چشمانش را گشود. نور سبز رنگ لطیفی کم کَمک از پشت در به اطاق رخنه می کرد. در بیشتر باز شد. نور سبز رنگ جلوه بیشتری یافت. کودک به زیر خزید و پتو را تا زیر بینی اش بالا کشید. حالا در کاملا باز شده بود و مردی در آستانه در بود که کوله باری بر دوش داشت. پسرک با خوشحالی زمزمه کرد: عمو نوروز !

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 12:32 توسط پرشين وي |


جاده مه آلود بود. غلیظ ِ غلیظ... من که عقب ماشین نشسته بودم سرم را گرفته بودم کنار شیشه تا خط ممتد کنار جاده را ببینم. این طوری می شد هر وقت که ماشین می خواست از جاده منحرف شود هشدار داد. هوشنگ نشسته بود پشت فرمان. راننده قابلی بود. هم من به او اعتماد داشتم هم کاوه که کنارش نشسته بود. کاوه هم مثل من سرش را کنار شیشه گرفته بود تا خط ممتد طرف دیگر جاده را نگاه کند. مه سپید سرتاسر جاده الموت را احاطه کرده بود. کاوه گفت: شیشه ها را بکشید پایین!... حیفِ این هوا نیست؟؟!....

مه سپید به داخل ماشین آمد

پسرک نعره می کشید. روی تخت افتاده بود، به خودش می پیچید و حتی با خواهش های مادرش هم چشم هایش را باز نمی کرد. فقط داد می زد: سفید بود... سفید ِ سفید... سفید و پشمالو... وااااای....

زخمی شده بود. دست چپش را گچ گرفته بود و گوشه صورتش، زیر چشمش پانسمان شده بود...
مادر دستمال خیس را روی پیشانی پسرک گذاشت. پسرک دست ها را به طرف صورت برد... دستمال را چنگ زد و به گوشه ای پرتاب کرد... باز هم داد کشید... باز هم داد کشید...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 21:55 توسط پرشين وي |


رابرت دو وین چونز ، گلف باز بزرگ آرژانتینی یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی شد و چک خود را دریافت کرد .مصاحبه ای کوتاه انجام داد و سپس به سمت ماشینش رفت تا به خانه باز گردد . هنوز در ماشینش را باز نکرده بود زنی جلو آمد و به او تبریک گفت . چهره زن بسیار محزون بود و به سختی با لکنت زبان به رابرت گفت که فرزندش به سختی بیمار است واو پول ندارد که خرج عمل جراحی فرزندش را بدهد. رابرت بلافاصله چکی کشید و به دست زن دادوگفت:  برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا .

هفته بعد یکی از دوستان رابرت به سراغ او آمد و گفت : خبری برایت دارم . آن زن و بچه بیمارش را بخاطر داری ، آن زن یک کلاهبردار بود و اصلاً فرزندی ندارد او سرت کلاه گذاشته رفیق !

رابرت گفت منظورت اینست که اصلاً بچه مریضی وجود ندارد ؟ خدا را شکر . این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 10:52 توسط پرشين وي |


اين خلكان مى گويد در هنگامى كه ابونصر بن سيف الدوله وارد شد در حضور او جمعى از علما و فضلا در تمام علوم گرد آمده بودند، فارابى به طور ناشناس و متفكرا به جمع آنها در آمد، به هنگام ورود كمى درنگ نمود و سيف الدوله خطاب به تازه وارد كه فارابى بود گفت : بنشين ، فارابى در پاسخ گويد: آنجا كه شاءن من است بنشينم يا آنجا كه تو مى گوئى ، امير گفت : آنجا كه شاءن توست ، فارابى از ميان جمعيت به صدر مجلس رفت تا رسيد به جايگاه امير، آنگاه امير را كنار زد و جايش نشست . سيف الدوله به غلامان و خدمتگزاران كه بر بالاى سرش ايستاده بودند به زبان محلى كه فقط امير و غلامان بدان واقف بودند گفت : اين شيخ اسائه ادب نمود من از او سؤ الاتى خواهم كرد اگر از جواب عاجز ماند شماها او را از مجلس برانيد، فارابى خطاب به همان زبان كرد و گفت : اى امير كمى درنگ نما كه امور به عواقب آنهاست . سيف الدوله در شگفت آمد و به فارابى گفت : مگر تو اين زبان را مى دانى ، گفت : بلى و هفتاد زبان ديگر... آنگاه بحث علمى از فنون مختلف شروع گرديد در هر مورد فارابى يا آرامى اظهار نظر مى نمود چنانكه سخن او از نظر عمق و استدلال فوق سخنان ديگران از علماء حاضر در محضر بود...

سيف الدوله امر به احضار هنرمندان و موسيقى دانان نمود. بنابراين استادان در هر رشته از موسيقى در محضر امير گرد آمدند و به انواع ملاهى و آهنگ ها در دستگاههاى مختلف مشغول شدند ولى در هر قسمت فارابى بر نوازندگان خرده گرفت . امير به او گفت : تو اين صنعت را مى دانى ؟
فارابى گفت : بلى ، سپس از خريطه خود قطعاتى بيرون آورد، از آنها تركيبى خاص بساخت و به نواختن شروع نمود آن طور كه همه حاضران در جلسه به خنده آورد و سپس آهنگ بنواخت كه همه را به گربه آورد، بعدا تركيبى ديگر از قطعات ساخته و به نواختن مشغول شد چنانكه همگى به خواب عميق فرو رفتند حتى غلامان و دربانان كه در اين موقع همه را ترك نمود و از مجلس خارج شد، مورخين مى نويسند اين همان قانونى است كه از ابتكارات و اختراعات فارابى است.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 9:40 توسط پرشين وي |


سورنا معاصر با ارد اول (قرن اول قبل از ميلاد) بود و از نظر شهرت و ثروت پس از شاه رتبه اول را داشت و تنها کسي بود که اجازه داشت در موقع تاجگذاري شاه کمر بند شاهي را بکمر ببند. سورنا در يک خانواده اشرافي متولد شده بود و او قدي بلند و چهري بسيار زيبا داشت، خردمند و شجاع بود.

سورنا سردار دلير پارتي معاصر اشک سيزدهم ارد اول (قر. اول ق م.) وي از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبه ي اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگي در روز تاجگذاري پادشاه حق داشت که کمربند شاهي را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانيد و شهر سلوکيه را متصرف شد و اول کسي بود که بر ديوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصي را که مقاومت ميکردند بزير افکند. وي در اين هنگام بيش از 30 سال نداشت، مع هذا بحزم و احتياط و خردمندي شهره بود و بر اثر اين صفات »کراسوس« سردار رومي را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و يأسي که بر اثر بدبختيها سورنا را دست داده بود، به آساني ويرا در دامهايي افکند که سورنا برايش گسترده بود.

سورنا شهر سلوکيه را تصرف کرد و ارتش روم را که فرماندهي آنرا سياستمدار رومي کراسوس که جنبش اسپارتاکوس را در روم سرکوب کرده بود بعهده داشت در سال 53 قبل از ميلاد درKarrhai ترکيه امروز شکست ميدهد. کراسوس و پسرش در اين جنگ کشته مي شوند و سپاهيان رومي به اسارت اشکانيان در مي آيند.

پلوتارش در باره اين جنگ مينويسد:

"سورنا سر و دست کراسوس را ميفرستد براي ارد که براي بستن يک پيمان صلح در ارمنستان بسر ميبرد. سورنا اما در سلوکيه اين شايع را منتشر ميکند که کراسوس زنده است و بزودي به شهر آورده ميشود. سورنا يکي از اسراي روميGajus Paccianus  که شباهتي با کراسوس داشت شبيه يک ملکه آرايش کرد و سوار بر اسب به شهر آورد. در شهر يک تاتر خياباني با شيپور زنان و روسپان رقاص "کراسوس" و ديگر اسراي رومي را همراي ميکردند. در صف مقدم تاتر خدمه هاي ارتش روم سوار بر شتر و با يک نيزه با سر جدا شده سربازان رومي در حرکت بودند". در واقع سورنا رسم روميان که بعد از پيروزي به روم باز ميگشتند با اين تاتر خياباني استهزا ميکند.

محبوبيت سورنا که ۳۰ سال از عمرش نگذشته بود بين سپاهيان بعد از پيروزي بر ارتش روم باعث وحشت شاه گرديد و مدتي بعد از اين پيروزي او به دستور شاه به قتل رسيد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 7:10 توسط پرشين وي |


چون در بهشت بودم... مردی هر روز در بازار گدايی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می‌دادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت می‌آيد و هم ديگر دستت نمی‌اندازند.

مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق‌ترم. شما نمی‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.

 

پ.ن. اگر کاری که می‌کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 8:51 توسط پرشين وي |


یه داستان اموزنده

فرستنده : مهرنوش کیانی شاد

حرف ... پس از گفتن!

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 19:34 توسط پرشين وي |


مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و.......

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح داد و مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي دید.

روزها وهفته ها گذشت

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند

پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟

پرستار پاسخ داد:اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟ او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 15:20 توسط پرشين وي |


 

داستانک دخترک و قاب روی دیوار

 

بعد مدتها دوری از نوشتن دلش خواست برای آدمک قلبش نامه بنویسه.

نمی دونست بعد این سالها چی بنویسه نمی دونست باهاش صمیمی باشه یا سنگین و رسمی نمی دونست کدوم واژه رو انتخاب کنه که قلبش آروم شه و بتونه حرفاشو خالی کنه.

آخه میترسید که نکنه کارش اشتباه باشه عقلش نهیب زد این کارو نکن به سکوتت ادامه بده اما قلبش گفت نه براش بنویس و بهش بگو بگو که چقدر نگرانشی.

دخترک خواست بنویسه اما یاد تعهدات قلبش افتاد که عهد کرده بود دیگه حرف نزنه

 اما چرا امروز میخواد حرف بزنه؟

کسی خبر نداشت خدا دلیلشو می دونست.

بین  طوفان تردید توکل به خدا کرد و دلشو قرص کرد و خدارو صدا کرد تا بهش یاری بده.

میدونست که این نامه که مینویسه جواب نداره اون آدمک هم میدونست که دخترک خیلی وقتا خیلی چیزارو جلوتر میفهمید و از ندیده ها باخبر میشد چون خدا در گوش دلش زمزمه میکرد اما کسی اینو نمی دونست.

واسه شروع حرفاش یه دشت گل شقایق تقدیم آدمکش کرد و بعد حرفاشو نوشت.

آدمک نامه دخترو خوند اما همونجور که دخترک میدونست جوابشو نداد .

دخترک به خدا گفت:

آدمک نامه رو خوند ولی هرگز نفهمید که چرا من نگرانش بودم.

 

دخترک یاد تک تک محبتای خودش و آدمک افتاد لبخندی با بغض زد و به قاب روی دیوار خیره شد.

این بیت و خوند و دیگه هیچی نگفت.

 

آدما از خاطرشون میگذره محبتم

ولی هیچ محبت از یادم نمیره یا علی

 

نوشته : مهرنوش کیانی شاد

مدیر وبلاگ فرهنگ و ادب (عشق جاودان)

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 10:18 توسط پرشين وي |


در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند
خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و .....
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا
و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود:

"هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد".

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 12:10 توسط پرشين وي |


از تو حرکت از من برکت

 

به ساعت نگاه میکند گذشت ثانیه ها عذابش میدهد

به تاریخ تقویم نگاه میکند و در خود فرو میرود.

دفترچه خاطرات چد خطی خود را ورق میزند

 همان دفترچه کوچکی که هر گاه اتفاق مهمی در زندگیش رخ میدهد

 انرا در چند سطر مینویسد تا فراموش نکند.

صفحات اول

تاریخ روز آشنائی  تاریخ روز دیدار تاریخ تمام لحظات شیرین

 و بعد تاریخ جدائی.

آه می کشد و زیر لب میگوید:

 چه زود گذشت.

دلیلی برای انتظار نمی بیند اما دلش میخواهد منتظر باشد .

شاید یک ندا شایدم یک خیال .

اما قلبش را باور دارد .

که هرگز دروغ نمی گوید.

به خلوتش پناه میبرد جائی که نگاهی جز نگاه خدا نیست.

قرآن را بر قلبش فشار میدهد آنقدر که قلبش آرام گیرد

و صدای طپش های مداومش کمی آهسته تر شود.

صفحه ای را با نام خدا باز میکند

و خدا اینگونه جوابش را میدهد:

 تلاش کن ولی صبور باش.

یاد این جمله می افتد :

از تو حرکت از من برکت

خیلی آهسته فقط طوری که خدا بشنود میگوید:

من حرکت کردم .

تو میدانی که چگونه تلاش میکنم اما صبرم تمام شده است

بر قلبم صبوری ببخش

این اخرین تلاشیست که میکنم

و تو میدانی چگونه در بیخبری قلبی را احساس میکنم و برایش دعا میکنم.

 خدایا

به تو توکل میکنم و باری دیگر به قلبم یاد آور میشوم که تو بهتر میدانی

 پس اگر صلاح میدانی این تلاش را به سر منزل مقصود برسان.

خدایا توکل به تو

 

 

نوشته شده و ارسال : مهرنوش عزيز

 

به شما توصیه میکنم از این وبلاگ زیبا دیدن کنید       http://www.mehroosh.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 10:49 توسط پرشين وي |


فردا پستچي مي‌آيد
يک نامه‌ي بي‌نشانيِ برگشت
در صندوق خاطرات ديروزت
امروز بر این باورم که مادر کسی نیست که فقط انسانی را بزاید.

بلکه کسی است که راه صحیح زندگی را نکته به نکته به همراه عشق بیاموزد.
مي‌گذارد و مي‌رود
اوراق سپيد ميان پاکت را لطفاً ناديده گير
حرف‌هاي من با دل تو
فراتر از دستنوشته‌هاي اينجايي ست...

3 سال از آخرین وداع ما میگذرد. 3 سال از روزی که رنگ پریده و لرزان با شاخه گلی بر سر مزارت آمدم و برایت توضیح دادم که ناچارم از آن بوم بروم. به یاد دارم که اصلاً اشکی نریختم، چرا که غرق در مصیبت دور شدن از همه بودم. شاید بتوان گفت که نخستین کسی بودی که برایش گفتم چه تصمیمی دارم. تو مثل همیشه سکوت کردی و شاید بی‌صدا برای آنهمه اندوه من اشک ریختی. به تو قول دادم بار بعدی که به دیدارت می‌آیم همه چیز را دگرگون خواهم کرد. دستانم را برای آخرین بار بر روی مزارت گذاشتم و حس کردم که تو همین قول را از من خواستی.

خردسال بودم که بنا به اجبار و مشغله مادر به دست‌های مهربان تو سپرده شدم. با آغوش باز مرا پذیرا شدی، چنان که امروز پس از گذشت سالها هنوز بوی خوشت را فراموش نکرده‌ام. دنیا در چشمانت قطره‌ای بود که آن قطره را با عشق دریا کرده و مرا در این دریا پرورش می‌دادی. هر کلامی که از دهانم جاری می‌شد با دقت و توجه تو به اتمام می‌رسید و اینگونه بود که تو همه چیز من شدی. خاله جان در حقیقت تو زیباترین زنی بودی که به یاد دارم و از آن عظیم‌تر، بی‌شک روح زیبایت بود که سبب شده امروز پر از گذر آنهمه سال صفای دلت را مو به مو به خاطر داشته باشم. من آهسته آهسته به همراه دیگر فرزندانت رشد کردم و ملکه خانه‌ات بودم که با وسواس‌های تو بزرگ می‌شد و با دل و جان، تمام حرفهایت را به گوش می‌سپرد. درابتدای نوجوانی، زمانی که دخترها آرام آرام می‌رفتند به سراغ شیطنت‌های دوران بلوغ، دریافتم که تو بیماری. در ابتدا شدت و عظمت فاجعه را نمی‌دانستم. می‌دیدم که همیشه چشم‌های زیبایت قرمز است. اما نمی‌دانستم که تو در خفا گریه می‌کنی، تا روزی که صبرت به سر آمد و در خانه، ‌های و های گریه سر دادی و من تازه هوشیار شدم که چه بر سرم آمداز آن پس دکترها، چون موش آزمایشگاهی به جانت افتادند. یک روز وقتی پس از شیمی درمانی به خانه آمدی، به یکباره همه موهایت ریخت. تو از ترس غش کردی و همان روز من هم قلبم را از دست دادم. پس از آنروز تلخ و فراموش نشدنی، مرا از تو جدا کردند و من چون دیوانه‌ای دور از تو شیون می‌‌کردم و هر زمان که به دیدارت می‌آمدم لبخند می‌زدم و تو هم با لبخندی پر از درد دستهایم را می‌فشردی.

در تمام زمان ملاقات ما، دستهایمان در هم گره می‌خورد که حرف‌های ناگفته را بین ما منتقل می‌کرد. برای کاهش آن فاجعه هیچ‌کس توانی نداشت. مادر و پدر بهت‌زده‌تر از آن بودند که بدانند چه بر سر من آمده و به اینگونه تو را در پاییزی دلگیر از دست دادم. شدت شوک از دست دادنت تا سالها با من بود، به نحوی که من دوره نوجوانی و جوانی را به سان دیگر همسالانم طی نکردم و از همان نقطه راه وسیاق زندگیم متفاوت شد. مهمانی‌ها و روزهای تعطیل من بر سر مزارت برگزار شده و گذر زمان نه تنها مرهمی برای دردم نشد بلکه جراحتم را عمیق‌‌تر کرد، چرا که با رفتنت، شیرازه کل خانواده به هم ریخت. مادر خانه‌نشین شد و من نیمه‌شبها از صدای گریه‌هایش بیدار می‌شدم... بله تو را از دست داده بودیم، اما هیچ‌یک نمی‌دانستیم با جای خالی تو چه کنیم. اکنون گرد پیری بر سر مادر نشسته و داغ تو هنوز کهنه نشده و من نیز خود یک مادرم و بر این باورم که مادر کسی نیست که فقط انسانی را بزاید. مادر کسی است که راه صحیح زندگی را به همراه عشق بیاموزد.

پس از رفتنت تا به امروز شوهرت هنوز پدرم است و من همیشه معتقدم که او دقیقاً به اندازه پدرم به گردنم حق دارد و تو نازنین همیشه در خاطرات کودکیم جا داری. دوست دارم بدانی که امروز من هم عاشقی هستم که تو می‌خواستی، امروز دستهایی مانند تو گرم، دستانم را می‌گیرد، امروز من شکفته و خندانم. در گستره محبت الهی آرام باش که آخرین فرزندت پس از آن سالهای سیاه، هر روز با عشق بیدار می‌شود. به یاد داشته باش که تو از تمام ملائک الهی زیباتری.

روحت شاد . میبوسمت مادر

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 15:31 توسط پرشين وي |


سرد بود . خسته بودم و گرسنه شايد هم كمي دستشويي داشتم . آخر مثل مار به خود مي پيچيدم ولي بعد از ديدن او لابد دستشويي ام برگشت دوباره به كليه هايم . روي نيمكت سرد و چوبي پارك نشسته بودم.
ديوانه نبودم . بيكار هم نه . فقط خسته شده بودم . از صبح رفته بودم دانشگاه بعد از ظهر هم لابد بايد مي رفتم خوابگاه . اصلا خوابگاه را دوست نداشتم . بوي عرق و جوراب و سر وصداي بچه ها حالم را بهم مي زد . هميشه اعصابم را داغون مي كرد . براي همين مي آمدم پارك . ولي آن روز فرق داشت . از دور آمد . انگار دنبال گمشده اي مي گشت . مدام به چپ و راست نگاه مي كرد . اول با خودم گفتم حتما دزد است بعد گفتم شايد مواد فروش باشد يا شايد هم...

هر چي بود خيلي سردش بود چون مدام دست هايش كه انگار با رنگ سياه شده باشد را از جيبش در مي آورد و جلوي دهانش مي گرفت و ها مي كرد . من هيچ وقت ها نمي كنم . آخر عينكم بخار مي گيرد و آن وقت مجبورم درش بياورم و پاكش كنم و كلي دردسر دارد.
ولي او مدام ها مي كرد و دست هايش را به هم مي ماليد . قدمهايش آهسته بود و مستقيم به طرف نيمكتي كه من رويش نشسته بودم مي آمد.

آمد . آهسته نشست.

دماغم خاريد. عطسه كردم . يك بار نه دو بار نه شايد بيشتر . آخر به بوي رنگ حساسيت دارم . او هم بو مي داد . بد جور هم . با خودم گفتم نه دزد است و نه مواد فرو ش و نه ... . نقاش است . شايد هم دانشجوي نقاشي . زير چشمي نگاهش كردم . قيافه اش به دانشجو ها نمي ماند . نمي دانم دانشجو ها چه شكلي اند ولي مي شود تشخيصشان داد . شايد بو مي دهند شايد هم .... . در هر صورت دانشجو نبود . خسته شده بودم . فضولي مثل مار راه گلويم را بسته بود و مدام به زبانم فشار مي آورد كه سر حرف راباز كنم.

يادم نمايد كه ساعتم را زير كاپشنم قايم كردم يا نه . ولي يك دفعه مار به زبانم فشار آورد و گفتم: ببخشيد ساعت خدمتتون هست ؟
نگاهم كرد . ترسيدم . يا حداقل خواستم كه بترسم. گفت: نه نياوردم . آخه دستام رنگيه . ساعتم كثيف مي شه . نيلوفر يعني نامزدم نيلوفر خانوم براي تولدم خريده . قشنگه نه ؟!

مچ خالي سياه و لاغرش رغا رو به طرفم گرفت . به چشمانش زل زدم و گفتم : خيلي بايد گرون هم باشه نه ؟!

نگاهش را گرداند طرفم . صدايش را برد بالا و گفت : فكر كردي ديوونه ام . من كه ساعت ندارم عوضي . همه همين فكر را مي كنند . فقط نيلوفر مي دونه كه ساعت ندارم . فهميدي احمق بي شعور . ساعت گرون . فكر كرده خر گير آورده.

عصباني شدم . مثل هميشه رگ گردنم باد كرد و احتمالا صورتم قرمز . دهانم را باز كردم كه فحشش بدهم كه گفت: نيلوفر مي خواي بري؟ كي برمي گردي ؟! به خدا دلم برات تنگ مي شه.

كمي ساكت ماند و دوباره شروع كرد : آره تموم خيابون ها رو پر مي كنم . همه جا مي نويسم كه دوست دارم . آن قدر مي نويسم كه ديوارها تموم بشن يا من بميرم . آخه زندگي بدون تو چه فايده اي داره . ببين اسپري هم خريدم . مي دونم آبرو داري. اين جوري بابات مجبور مي شه . چرا نمي فهمي...
صدايش را برد بالا و داد زد . درست نمي فهميدم كه چه مي گويد . بلند شد . خم شد روي زمين . اسپري را از جيب كاپشنش در آورد و درشت روي زمين نوشت : نيلوفر يگانه دوستت دارم مهدي نجفي.

ترسيدم . بلند شدم و رفتم طرف خوابگاه . يعني دويدم . توي راه چند بار سكنري خوردم . به ديوارها نگاه كردم . همه سياه شده بودند يا شايد من سياه مي ديدم .
نمي دانم چه طور تحمل بوي جوراب و عرق بجه ها در خوابگاه يك دفعه برايم راحت شد . صدايش توي گوشم زنگ مي زد.

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 20:15 توسط پرشين وي |


پتو را پس زد و كنار مرد دراز كشيد. به ساعت كوچك كنار تخت نگاه كرد. 6 صبح بود. امرزو دانشگاه چه كلاسي داشت ؟! هر چه فكر كرد يادش نيامد . پتو را تا زير چانه اش بالا كشيد . مرد به سمتش چرخيد . چشمانش را باز كرد . زن لبخند زد و گفت : صب به خير . مرد لبخند نزد و گفت : ساعت چنده ؟! زن به موهاي سفيد شقيقه ي مرد نگاه كرد وگفت : 6

. مرد پتو را پس زد و با عجله لباس بلند شد . زن به آرنج دست چپش تكيه كرد و به سمت مرد چرخيد و گفت : عجله داري ؟ مي خواي بري ؟ مرد به سمت صندلي رفت . شلوارش را برداشت . به دنبال كمربندش گشت . رو به زن كرد و گفت : كمربند منو نديدي ؟! زن پتو را پس زد و بلند شد و گفت : ديشب اون قدر عجله داشتي كه معلوم نيس كجا انداختيش . كمربند زير پاي زن رفت و گفت : آخ . لعنتي حالا چرا زير پاي من ! مرد كمربند را از دست زن كشيد و گفت : ببين اسمت چي بود ؟! زن بلوزش را از روي صندلي برداشت و گفت : مريم . مرد چشمانش را ريز كرد و گفت : فكر كنم ديشب گفتي ثريا ! زن شانه هاي لختش را بالا انداخت و گف : مگه فرقي هم مي كنه ! خشت اول را نهد مريم كج تا ثريا ميرود ديوار كج . ديوار من رو هم مريم خاك بر سر از اول كج رفت بالا ! مرد شانه را از روي ميز برداشت و موهايش را شانه زد . از توي آينه به زن نگاه كرد و گفت:  كليدهاي خوونه را نمي توونم بهت بدم ولي شب ساعت 10 منتظرتم . راستي جايي براي خواب داري ؟! زن خم شد و شلوارش را از پايين تخت برداشت . سرش را بالا آورد و گفت : ديشب كه گفتم تو خوابگاهم . خوابگاه دانشجويي كه مي دوني چيه ! مرد از تو آينه به شلوار زن نگاه كرد و گفت : ديشب گفتي اهل كجايي ؟! زن شلوار را پايش كرد و زيپش را بست و گفت : اهل كاشانم من ... . مگه فرقي هم مي كنه . مال هر جا باشم اين مهمه كه ديشب اون قدر برات جذاب بودم كه يادت رفت حداقل دم يه داروخوونه نگه داري.

... مرد به سمت كمد رفت . در كمد را باز كرد و گفت : مريم خانووم حالا چن سالته ؟! زن در اتاق را باز كرد و به سمت هال رفت . مانتويش روي مبل بود . مانتو را برداشت. شالش را هم از سر چوب لباسي . به سمت اتاق آمد و گفت : اسمت ميلاد بود ديگه نه ؟! مرد سرش را تكان داد كه يعني بله . زن مانتو را تنش كرد و گفت : به نظر تو عشق بازي بدون عشق باز هم يه بازي ؟! مرد پيراهن را از توي كمد برداشت . به زن نگاه كرد . دوباره چشمانش را ريز كرد و گفت : همه ي زندگي يه بازيه . پس عشق بازيه بدون عشق هم يه بازيه ! زن دكمه هاي مانتو اش را بست و گفته : پس چرا مي گن اين بازي خوب نيس . به نظر من كه بد نيست . به نظر تو چي ؟! مرد به طرف زن آمد . نيشگوني از بازوي زن گرفت و گفت : اگه بازيه بدي بود كه دشب سوارت نمي كردم . زن لبخند زد و گفت : بچه كه بودم مادرم مي گفت بازي اشكنك داره سر شكستنك داره ! اين بازي هم اشكنك داره مگه نه ؟!
مرد پيراهن را تنش كرد و گفت : براي من كه اشكنك داشت حالا براي تو شايد. ... مرد كشو را بيرون كشيد . كيف پولش را درآورد.

زن دوباره لبخند زد و گفت : تا حالا براي هيچ بازي از كسي پول نگرفته ام . از تو هم نمي گيرم . شالش را سرش كرد . مرد در كشو را بست و گفت : زنم تا آخر ماه خوونه ي مادرشه . بازي ديشب خيلي به من چسبيد . امشب هم ... . زن شالش را جلوي آينه مرتب كرد و گفت : به من هم خيلي چسبيد ولي ... . زن برگشت و به سمت هال رفت . كيفش را از روي مبل برداشت . مرد به سمتش آمد و گفت : ولي چي ؟! زن گونه ي مرد را بوسيد و گفت : ديگه هيچ وقت با زنت از اين بازي ها نكن . اون هيچ گناهي نداره.
مرد كمي عقب رفت . چشمانش را ريزتر از قبل كرد و گفت : يعني چي ؟!
زن به سمت مرد رفت و گفت : اين دفعه اين بازي برات سر شكستنك داشت . به جمع HIV هاي مثبت خوش اومدی.

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 7:55 توسط پرشين وي |


با عضویت در گروه یاهو پرشین وی روزانه ایمیلی حاوی عکس . مطالب طنز و خنده دار

جالب و متحیر کنده . عاشقانه . رویدادها و اخبار روز و ... برای شما ارسال میگردد.

Persianway عضویت در گروه 

برای عضویت ابتدا بر روی آدرس زیر کلیک کنید

http://groups.yahoo.com/group/Persianway/join

سپس در صورت لزوم آیدی و پسورد خود را وارد کنید

بعد از آن وارد صفحه ای می شوید که باید مانند تصویر زیر عمل کنید

 

Image and video hosting by TinyPic

  در صفحه بعد با عبارت

 Congratulations, you are now a member of the group persianway_group 

 عضويت شما به شما تبريك گفته مي شود 



X

اين وبلاگ متعلق به ياهو گروپ پرشين وي مي باشد با عضويت در اين گروه روزانه ايميلهاي حاوي مطالب و عکسهاي زيبا و جالب را دريافت کنيد.
و از دوستان که علاقمند به ارسال مطلب و عکس براي ديگر اعضاء هستند دعوت ميشود تا مطالب زيبا خودشون را براي ما ارسال کنن.
با تشکر


Home
Email
Night Skin

Archives

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386


Categories

عاشقانه ها
داستان
طنز
مطالب ارسالي اعضاء
عکس متفرقه
هديه تهراني
شکيرا
Sarah Micelle Gellar
Salma Hayek
Lindsay Lohan
Elisha
آنجلینا جولی
نیکی کریمی
Gwen Stefani
Jennifer Lopez
جسیکا آلبا
بيوگرافي اشخاص مهم
Britney Spears
Namitha
Deepika padukone
Aarti Chhabria
Christina Aguilera
عکس بچه ها
Eva Mendes
الناز شاکردوست
شارون استون
هیلاری داف
Kristin Kreuk
Vivien Leigh
Cameron Diza
گوگوش
تیلور
عکسهای از المپیک
گلشيفته فراهاني


Links

مسابقه وبلاگ برتر - با جایزه ویژه
فروش آلبومهای تصویری
جاده عشق
راه شادي
داستان
عکسهاي باحال
بزرگترين وبلاگ موزيک ايراني
دل شکسته - لاريسا عزيز
هنرهاي تجسمي
...دنيا پر از
از خانه تا گور
خانوم طلا
هواداران سرخ
هرچي بخواي داريم
قلب عاشق من
داستان و لطيفه
ساحل آرامش
امپراتور ترفند
موزيک با حال ترکي عربي و خارجي
هر چی رو که بخوای من دارم
هرچه که دل تنگت مي خواد بگو
دست نوشته هاي يک ماني
یک سایت عجیب
بهار اشعار
انگلیش اس ام اس دات بلاگفا
الهه عشق
اشکهای یخی اما سوزان
دنیای میوه ها
SMS عاشقانه
Love Songs Lyrics
اسرار گفتنی یک زندگی
همه جور آجیل
تبسم زندگی
Picturestan
تبسم زندگی - دختر فراری
دختر مهربون
دانلود خفنترین فیلمها و ...
تووووپش
همه چیز از شیر مرغ تا جووون آدم
برای آهنگ خان های رپ
شیطووووووووونک
ورزشی --- شوخی --- سینمایی
ارباب رایانه
راشین جدید ترین عکس ها و مطالب
دنیای موبایل
جهان نامرئی جن
(¯`·..•.جدید ترین فیلم های دنیا.•..·´¯)
عکس و جوک +18 فیلتر نشده
بزرگترين رپ اصفهان - بهزاد 031
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

فروشگاه آلبومهاي ايراني
فيلمهاي آمريکايي از اوناش
آرشیو پیوندهای روزانه


لوگوی وبلاگ


لوگودوني

بزرگترين فروشگاه آنلاين موزيک فيلمهاي روز دنيا در


ايران جوان محبوب جوانهاي ايراني


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin


Clicky Web Analytics Clicky