|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 6:53 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 6:40 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 19:8 توسط پرشين وي |
جاده مه آلود بود. غلیظ ِ غلیظ... من که عقب ماشین نشسته بودم سرم را گرفته بودم کنار شیشه تا خط ممتد کنار جاده را ببینم. این طوری می شد هر وقت که ماشین می خواست از جاده منحرف شود هشدار داد. هوشنگ نشسته بود پشت فرمان. راننده قابلی بود. هم من به او اعتماد داشتم هم کاوه که کنارش نشسته بود. کاوه هم مثل من سرش را کنار شیشه گرفته بود تا خط ممتد طرف دیگر جاده را نگاه کند. مه سپید سرتاسر جاده الموت را احاطه کرده بود. کاوه گفت: شیشه ها را بکشید پایین!... حیفِ این هوا نیست؟؟!.... مه سپید به داخل ماشین آمد پسرک نعره می کشید. روی تخت افتاده بود، به خودش می پیچید و حتی با خواهش های مادرش هم چشم هایش را باز نمی کرد. فقط داد می زد: سفید بود... سفید ِ سفید... سفید و پشمالو... وااااای.... زخمی شده بود. دست چپش را گچ گرفته بود و گوشه صورتش، زیر چشمش پانسمان شده بود... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 21:55 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 19:6 توسط پرشين وي |
اوایل هفته وقتی بچه های مایکل جکسون
بدون نقاب دیده شدند دوباره نام این ستاره جنجالی بر سر زبانها شنیده شد
مایکل جکسون همیشه سعی کرده بچه هاش رو
از همه مخفی کنه و حتی چندین بار هم کارای عجیب و غریب برای مخفی کردن نیز انجام
داده او با بچه هاش الان در لاس وگاس زندگی می کنه عکسی از خانواده جکسون در روزای خوش
! مایکل جکسون و همسرش دبی رو که حدود 10
سال پیش از هم طلاق گرفتند عکسی از همسرش دبی رو در سال 2008 ! او
با بچه های جدیدش ! 11 سگ دوست داشتنی اش زندگی می کنه هرچند او گفته برای دیدن بچه
هاش و مایکل به اونا سر می زنه و رابطه خوبی باهم دارند + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 7:20 توسط پرشين وي |
رابرت دو وین چونز ، گلف باز بزرگ آرژانتینی یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی شد و چک خود را دریافت کرد .مصاحبه ای کوتاه انجام داد و سپس به سمت ماشینش رفت تا به خانه باز گردد . هنوز در ماشینش را باز نکرده بود زنی جلو آمد و به او تبریک گفت . چهره زن بسیار محزون بود و به سختی با لکنت زبان به رابرت گفت که فرزندش به سختی بیمار است واو پول ندارد که خرج عمل جراحی فرزندش را بدهد. رابرت بلافاصله چکی کشید و به دست زن دادوگفت: برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا . هفته بعد یکی از دوستان رابرت به سراغ او آمد و گفت : خبری برایت دارم . آن زن و بچه بیمارش را بخاطر داری ، آن زن یک کلاهبردار بود و اصلاً فرزندی ندارد او سرت کلاه گذاشته رفیق ! رابرت گفت منظورت اینست که اصلاً بچه مریضی وجود ندارد ؟ خدا را شکر . این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام. + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 10:52 توسط پرشين وي |
نام: شکیرا تاریخ تولد: دوم فوریه 1977 محل تولد: کلمبیا شهرت : خواننده شکیرا ایزابل مبارک ریپل(shakira Isabel mebarak Ripoll) در روز چهارشنبه (Barranquilla) در دوم فوریه 1977 در کلمبیا به دنیا امده است شکیرا در یک خانواده فقیر متولد شده، پدرش جواهر ساز و نویسنده است، در دوران مدرسه عضو گروه کر مدرسه بوده و به خاطر اینکه خیلی بلند وقوی می خونده از گروه اخراج شده. اون با آلبوم Magia که در 13سالگی خونده بود تونست برای فستیوال OTI اسپانیا انتخاب بشه، اما به دلیل سن کمش، بهش اجازه شرکت در فستیوال رو ندادند، که بعد از اون با آلبوم Peligro تونست انتقام سختی ازشون بگیره. یکبار هم توسط دولت کلمبیا مورد تقدیر قرار گرفته و تونسته مجوز ملاقات رسمی با پاپ رو در واتیکان به دست بیاره. معنی اسمش رو هم که حتماً خودتون اطلاع دارید، شکیرا (بر وزن فعیلا) در زبان عربی به معنی "زیبا و خوش اندام". در ضمن اون علاوه بر زبان مادریش یعنی لاتین،به زبان های اسپانیایی و انگلیسی کاملاً مسلطه و با زبانهای عربی- ایتالیایی و حتی فارسی!!! آشنایی داره. شکیرا ازهمان دوران بچگی به موسیقی و سرودن شعر علاقه زیادی داشت به طوری که در هشت سالگی اولین شعرخود را سرود ودر یازده سالگی گیتار نواخت. او پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان تصمیم گرفت زندگی خود را وقف موسیقی کند به این ترتیب چندی بعد البوم دوم خود (peligro) یاهمان خطر(danger) را ضبط کرد. پس از این البوم(pies descalzos)یاهمان پاهای برهنه (bare feet) را به بازار عرضه کرد. این البوم نقطه عطفی در زندگی هنری شکیرا بود. به جرات می توان گفت که این البوم با فروش چهار میلیون کپی درهشت کشور جهان نــام شـکـیرا را به عـنوان یـک خواننده و اهنگــسـاز توانـای (pop-rock)بر سر زبان ها انداخت و بدین ترتیب بود که البوم بعدی او (donde estan los ladrones) به بازار های امریکا راه یافت. اولین البوم شکیرا به زبان انگلیسی(laundry service) سرویس لباسشویی است که در سال 2001 به بازار امد.در ابتدا او خود علاقه زیادی به خواندن به زبان انگلیسی را نداشت اگر چه به اندازه کافی به این زبان تسلط داشت اما ترجیح می داد تا اسپانیایی بخواند.تا زمانی که او با امیلیو وگلوریا استفان همکاری می کرد این دو نفر او را قانع کردند تا به زبان انگلیسی نیز بخواند. و از این رو او اولین اهنگ خود را به زبان انگلیسی نـوشت که این ترانه با نام اعتراض + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 9:25 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 9:44 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 8:27 توسط پرشين وي |
اين خلكان مى گويد در هنگامى كه ابونصر بن سيف الدوله وارد شد در حضور او جمعى از علما و فضلا در تمام علوم گرد آمده بودند، فارابى به طور ناشناس و متفكرا به جمع آنها در آمد، به هنگام ورود كمى درنگ نمود و سيف الدوله خطاب به تازه وارد كه فارابى بود گفت : بنشين ، فارابى در پاسخ گويد: آنجا كه شاءن من است بنشينم يا آنجا كه تو مى گوئى ، امير گفت : آنجا كه شاءن توست ، فارابى از ميان جمعيت به صدر مجلس رفت تا رسيد به جايگاه امير، آنگاه امير را كنار زد و جايش نشست . سيف الدوله به غلامان و خدمتگزاران كه بر بالاى سرش ايستاده بودند به زبان محلى كه فقط امير و غلامان بدان واقف بودند گفت : اين شيخ اسائه ادب نمود من از او سؤ الاتى خواهم كرد اگر از جواب عاجز ماند شماها او را از مجلس برانيد، فارابى خطاب به همان زبان كرد و گفت : اى امير كمى درنگ نما كه امور به عواقب آنهاست . سيف الدوله در شگفت آمد و به فارابى گفت : مگر تو اين زبان را مى دانى ، گفت : بلى و هفتاد زبان ديگر... آنگاه بحث علمى از فنون مختلف شروع گرديد در هر مورد فارابى يا آرامى اظهار نظر مى نمود چنانكه سخن او از نظر عمق و استدلال فوق سخنان ديگران از علماء حاضر در محضر بود... سيف الدوله امر به احضار هنرمندان و موسيقى دانان نمود. بنابراين استادان در هر رشته از موسيقى در محضر امير گرد آمدند و به انواع ملاهى و آهنگ ها در دستگاههاى مختلف مشغول شدند ولى در هر قسمت فارابى بر نوازندگان خرده گرفت . امير به او گفت : تو اين صنعت را مى دانى ؟ + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 9:40 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 6:39 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 7:40 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 7:32 توسط پرشين وي |
سورنا معاصر با ارد اول (قرن اول قبل از ميلاد) بود و از نظر شهرت و ثروت پس از شاه رتبه اول را داشت و تنها کسي بود که اجازه داشت در موقع تاجگذاري شاه کمر بند شاهي را بکمر ببند. سورنا در يک خانواده اشرافي متولد شده بود و او قدي بلند و چهري بسيار زيبا داشت، خردمند و شجاع بود. سورنا سردار دلير پارتي معاصر اشک سيزدهم ارد اول (قر. اول ق م.) وي از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبه ي اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگي در روز تاجگذاري پادشاه حق داشت که کمربند شاهي را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانيد و شهر سلوکيه را متصرف شد و اول کسي بود که بر ديوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصي را که مقاومت ميکردند بزير افکند. وي در اين هنگام بيش از 30 سال نداشت، مع هذا بحزم و احتياط و خردمندي شهره بود و بر اثر اين صفات »کراسوس« سردار رومي را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و يأسي که بر اثر بدبختيها سورنا را دست داده بود، به آساني ويرا در دامهايي افکند که سورنا برايش گسترده بود. سورنا شهر سلوکيه را تصرف کرد و ارتش روم را که فرماندهي آنرا سياستمدار رومي کراسوس که جنبش اسپارتاکوس را در روم سرکوب کرده بود بعهده داشت در سال 53 قبل از ميلاد درKarrhai ترکيه امروز شکست ميدهد. کراسوس و پسرش در اين جنگ کشته مي شوند و سپاهيان رومي به اسارت اشکانيان در مي آيند. پلوتارش در باره اين جنگ مينويسد: "سورنا سر و دست کراسوس را ميفرستد براي ارد که براي بستن يک پيمان صلح در ارمنستان بسر ميبرد. سورنا اما در سلوکيه اين شايع را منتشر ميکند که کراسوس زنده است و بزودي به شهر آورده ميشود. سورنا يکي از اسراي روميGajus Paccianus که شباهتي با کراسوس داشت شبيه يک ملکه آرايش کرد و سوار بر اسب به شهر آورد. در شهر يک تاتر خياباني با شيپور زنان و روسپان رقاص "کراسوس" و ديگر اسراي رومي را همراي ميکردند. در صف مقدم تاتر خدمه هاي ارتش روم سوار بر شتر و با يک نيزه با سر جدا شده سربازان رومي در حرکت بودند". در واقع سورنا رسم روميان که بعد از پيروزي به روم باز ميگشتند با اين تاتر خياباني استهزا ميکند. محبوبيت سورنا که ۳۰ سال از عمرش نگذشته بود بين سپاهيان بعد از پيروزي بر ارتش روم باعث وحشت شاه گرديد و مدتي بعد از اين پيروزي او به دستور شاه به قتل رسيد. + نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 7:10 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 6:35 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 6:18 توسط پرشين وي |
در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود چهره ام نورانی و چشمانم پر فروغ بود. اما اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است ! خسته هستم و پاهای خسته تحمل این جسم سنگینم را ندارد. دست روی شانه هایم میکشم خالی هستند و خبری از بالهایم نیست ! بغض مانند سنگ گلویم را می گیرد احساس خفقان میکنم. صدای قران به گوشم میرسد به یاد بهشت میافتم. آنجا که سرای من بود و اکنون نیست. دلم می خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود. نزدیک خدا بود. بهشت که بودم نزدیکترین جا به خدا جایگاهم بود روی شانه هایم دوبال سفید رنگ بود. پیراهنم دیبای سبز رنگ بود فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود. و دلم از غصه عالم خالی بود. روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه کردند آنروز از آسمان زمینیها باران فرو ریخت اما در آسمان ابری نبود. لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود که معنایش را ندانستم. آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم وزمین دنیا فرش زیر پاهایم شد. در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس میکردم اما اینجا به هر کجا که میروم خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم. آنروز فرشتگان می گریستند اما من شادمانه می خندیدم. آنروز به خدا گفتم نمی خواهم کسی همراهم باشد گفتم از اینکه همیشه فرشته ای مرا مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها به سفر بروم به زمینی که گمان میکردم زیباست. آنروز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : برو و من تنها از بهشت بیرون آمدم. به یاد دارم از همان لحظه که پا از سرای بهشت بیرون گذاشتم احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت. و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم. هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهرهام لباس تنم عوض میشد! حتی بالهایم را از دست دادم! اما آنروز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود . به یاد دارم آنزمانی را که در بهشت بودم آنروز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدارا صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم. اما من معنای دلتنگی را نمی دانستم. و خداوند گفت : خواهی دانست. آنگاه به فرشته ای که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد دهد چگونه دعا کنم. و من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست ؟ کاش هیچگاه از بهشت بیرون نمی آمدم کاش از خدا نمی خواستم تنها باشم کاش همان فرشته را همراهم میکرد تا مرا از این تباهی نجات میداد. بوی خوشی می آید همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانیست کسی دستهایم را میگیرد و در کنار هم می گذارد و می گوید: دعا کن. باورم نمیشود اما او فرشته ای هست که همیشه همراهم بود. در خاموشی سخن می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت: از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما خداوند حتی اگر تو نیز اینرا بخواهی او هر گز اینرا برایت نمی خواهد و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد. گریه می کنم آنقدر که نمی دانم چند قطره میشود؟! و باری دیگر از آسمان دنیا باران فرو میریزد بی آنکه ابری در آسمان باشد! و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که اینبار از شوق بازگشت من میگریستند برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند دعا می کنم. و در حالیکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم: تو را سپاس که به من فرصتی دوباره دادی. سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای خود بازگردم. فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است. نویسنده: مهرنوش کیانی شاد + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 23:15 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 9:25 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 9:6 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 23:55 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 9:15 توسط پرشين وي |
چون در بهشت بودم... مردی هر روز در بازار گدايی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت میآيد و هم ديگر دستت نمیاندازند. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آوردهام. پ.ن. اگر کاری که میکنی٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.! + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 8:51 توسط پرشين وي |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 6:49 توسط پرشين وي |
با
عضویت در گروه یاهو پرشین وی روزانه ایمیلی حاوی عکس . مطالب طنز و خنده
دار جالب
و متحیر کنده . عاشقانه . رویدادها و اخبار روز و ... برای شما ارسال
میگردد. Persianway عضویت در گروه برای عضویت ابتدا بر روی آدرس زیر کلیک کنید http://groups.yahoo.com/group/Persianway/join سپس
در صورت لزوم آیدی و پسورد خود را وارد کنید بعد
از آن وارد صفحه ای می شوید که باید مانند تصویر زیر عمل کنید Congratulations,
you are now a member of the group persianway_group عضويت شما به شما تبريك گفته مي شود
|